زين العابدين شيروانى
670
بستان السياحه ( فارسي )
كوششها كردند و هيچكدام تقصير نفرمودند و حال شما هم تقصير ننمائيد مروهم بالصّلاة و هم ابناء سبع و اضربوهم على تركها و هم ابناء عشر سبحان اللّه بار امانتى كه آسمان بدين عظمت بر نتوانست داشت بعنايت الهى هفتساله مأمور است كه بر دارد و چون بحدّ بلوغ رسد الطاف الهى و اعطاف نامتناهى او را به تربيت رسول اللّه ص در حمايت كتاب اللّه حواله كند و خطاب اطلبوا العلم و لو بالصّبر بكوش جانش رساند و از اسفل السّافلين جسمانيت باعلى عليّين روحانيّت و كمالات انسانيّت دعوت كند نظم كه رخت خويش سوى لا مكان كش * براق عشق را در زير ران كش ملازم باش اين در را كه ناكاه * بقرب خويشتن شاهت دهد راه اكر تو لازم دركاه باشى * ز مقبولان قرب شاه باشى و چون خطاب ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً بكوش جانش رسد روى ازين منزل پروحشت و سراى غرور بكرداند و روشنائى نامهء هدايت بخش التّجافى عن دار الغرور و الإنابة الى دار الخلود و الاستعداد للموت در مشكات دل برافروزد و به فحواى سيروا سبق المفردون منزلبهمنزل بازپس مىرود و كنجى را كه در آن منازل و مراحل براى كمال و تكميل او نهاده بودند برمىدارد و حاجىوار احرام كعبهء بيت الحرام توحيد بسته نه روز آرام كيرد و نه شب قرار بيت وى به كهر هم كذر و هم صفى * هم محك و هم زر و هم صيرفى اكنون سرّ آيهء وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ دريافتى و دانستى كه مربّى آخرين و معلّم بازپسين حبيب اللّه و خاتم المرسلين ص است كما قال اللّه تعالى لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ و معلوم است كه مقصود از اين كتاب و رسالت هدايت است پس بىسوف و لعلّ بايد بحول اللّه و قوّته دست در فتراك توبه و انابه زد و به طاعت قلبى و قالبى متوجّه مسجد اقصى وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كرديد چون اين مقدّمات بر صحيفهء خاطر نقش كرديد اكنون بتحقيق سير معكوس مشغول شويم بيت اى زد و كهواره برانكيخته * مغز دو عالم بهم آميخته در خود سفر بايد كرد و نكريست كه در اطوار عمر در كدام مقام الحال مقام دارى بنياد سفر بايد نمود و اكر پيريست ازو بايد كذشت و حالت جوانى و اشتعال قواى حيوانى كه در اطوار عمر خوشتر از آن منزل نبود ياد آورد بيت رفت جوانى بتغافل بسر * وقت دريغ است دريغى بخور و از منزل جوانى هم بايد عبور نمود و حالت طفوليّت كه همه سهو و غفلت بود ملاحظه كرد و از آنجا هم قدمى باز پس رفت و به شيرخواركى و فروماندكى خود ياد آورده بىتوقّف متوجّه عالمى كه رحم مادر باشد بايد شد و از اطوار مختلفه كه بيان كرده شد فراموش نكردد و چون به آن مرتبه كه ملاقات جان و تن است كه ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ رسيده شود راه دور مىشود و از راه راست كه در پى جان مىرود بايد رفت و به راه چپ كه در پى تن مىرود نبايد رفت چرا كه بسيار دورودراز است چه از مقام فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً به حالت نطفه عود مىبايد نمود و بمقام علقكى و اصل شد و باصل نطفه مىبايد رجوع كرد و همچنين تا منزل خون و غذا و نباتات و عناصر و افلاك بازمىبايد آرميد لهذا راه دراز مىشود پس در پى جان مىبايد رفت و دانسته شد كه جان لطيفهايست ربّانى كه از عالم علوى فايز شده و او را از چنك حيّات و عقارب بايد خلاص نمود نظم آخر از كنج دلم كشت چراغم روشن * آتشى بود مرا در تهِ خاكستر خويش و روزنهء كه از آنجا آمده بود بايد كشود و در آنجا توقّف نبايد نمود بحديقة الحقائق عقل بايد خراميد و از آن كلستان شقايق عوارف و دقايق معارف بسيار بايد چيد و از آنجا متوجّه روضة الانوار خلق اللّه نورى كرديد و در آن خرّم زمين منزل به منزل و جهان اندر جهان معنى بايد ديد و در سراچهء جان و قنديل روان مشاعل نور ايمان بايد افروخت و در پرتو شعشعهء آن نور حجاب از چهرهء جمال جهانآراى روح اعظم بايد برداشت نظم از خطّ خوشنكار برخوان * سرّ دو جهان ولى مكُن فاش و از آن چشمهء حيوان اقداح مالامال آب زندكانى نوش كرده سرمست شراب طهور بايد كرديد و رمز كنت كنزا مخفيّا آموخت